خرید بک لینک

اصل و اساس کل داستان


ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش (حافظ)

خوشنویس: احد پناهی1

...


این شعر از اواخر دوره کارشناسی ارشدم زمزمه ی همیشگی من شده بود. می خواستم بذارمش صفحه اول پایان نامه م ولی نذاشتم. نمی تونم توضیح بدم که این بیت حافظ تا چه اندازه تا اعماق ذهنم رسوخ کرده. حس مصرع اولش غوطه خوردن توی ناامیدی مطلق و حس مصرع دومش تلاش برای فرار از این ناامیدیه. شاید تعدادشون کم نباشه کسایی که از ایران رفتن و اگر این بیت رو براشون بخونی عمیقا لمسش می کنن.



پرواز تهران-دوحه

روی صندلیم نشستم:

صندلی 25D هواپیمایی Qatar Airways به مقصد دوحه. اگر اشتباه نکنم هواپیما یه Airbus A-320 بود. یه هواپیما از خانواده هواپیماهای لاغر پیکر2 که برای مسافتای کوتاه تا متوسط حدود سی سال هست که دارن استفاده می شن.3 کیفی که با خودم برده بودم رو جلوی پام گذاشتم که توی راه یه خرده با لپ تاپ ور برم. ردیفی که توش بودم جایی برای گذاشتن لوازم شخصی نداشت. مهماندار هواپیما اومدو ازم خواست که کیفمو توی یه لاکِر خالی که تقریبا 7-8 ردیف جلوتر بود بذارم. گفتم لپ تاپ و مدارکم توی کیفه، مطمئن هستین که هیچ مشکلی پیش نمیاد و کسی بهش دست نمی زنه؟ گفت من بهتون اطمینان می دم. نگران نباشید. به هر حال نتونستم خیلی اطمینان کنم. مدارکمو از توی کیف برداشتم و کیفو گذاشتم جایی که نشون داد. بعد از چند دقیقه کمربندای ایمنی رو چک کردن و هواپیما پرواز دو ساعت و پونزده دقیقه ایشو4 شروع کرد.

دو طرفم دو تا آقا نشسته بودن یکیشون شروع کرد به خوندن مجله و یکی دیگه کنسول ال سی دی رو از زیر صندلی بیرون کشید و شروع به نگاه کردن مسیر هواپیما کرد. منم بعد چند دقیقه هدفونو گذاشتم و دنبال یه فیلم خوب گشتم که این مسیر زودتر بگذره. تاچِ ال سی دی یه خرده ضعیف بود و سخت می شد لیست فیلما رو ورق زد. حوصله فیلمای درامو اصلا نداشتم. دنبال یه فیلم اکشن می گشتم. دیدم Wolverine هست. قبلا یه بار اولاشو نگاه کرده بودم ولی بعد چند دقیقه خوشم نیومده بود و یه فیلم دیگه گذاشته بودم. گفتم حالا این بار بشینم ببینم. بعد حدود یه ربع دیدم واقعا حس همچین فیلمی رو ندارم. رفتم دوباره توی منوی فیلما و دنبال یه چیز بهتر گشتم. یهو چشمم برق زد: The Hunger Games... این فیلم فوق العاده س. فیلمایی که فضای فانتزی دارن یکی از علاقه های اصلی من هستن. فکر کنم بیشتر از 10 بار دیده باشم این فیلمو. بازم دیدم و بازم لذت بردم...


ناهار رو سرو کردن. چون پرواز خیلی کوتاه بود یک انتخاب بیش تر نداشتیم.5 اصلا یادم نیست چی بود ولی بد نبود. مشغولِ داستانِ Katniss Everdeen6 بودم که پِیج کردن کمربندای ایمنی رو ببندین. فیلم تو این زمان کم تموم نمیشد ولی زیادم مهم نبود. فرود هواپیما خیلی خوب بود. سوار اتوبوسای فرودگاه شدیم و رفتیم ساختمون فرودگاه. اینجا خیییلی وقت داشتم که همه جای این فرودگاهو بچرخم...



فرودگاه دوحه

خدای من! 7 ساعت و نیم باید تا پرواز دوحه-ملبورن صبر می کردم.

داشتم می رفتم برای بازرسی کیف کولی که دیدم یه کانتر بزرگ سمت چپم هست با چند تا کارمند که سرشون خیلی خلوت بود. رفتم باهاشون صحبت کنم ببینم چه خبره اینجا. سوالای من ربطی به پروازم نداشت ولی ازم کارت پروازو خواستن. یه خرده طول کشید، کارتو پیدا کردم و سوالامو پرسیدم: «من این فرودگاهو نمیشناسم. اینجا چیا هست؟ توی وبسایت دیدم یه موزه داره. کجاست؟اسموکینگ روم کجاست؟ کجا می تونم استراحت کنم؟» فکر کنم جواب دادن به یه سری از این سوالا وظیفه ی اونا نبود. بعد از یه سری راهنماییهای کلی گفتن: «بعد از بازرسی یه کانتر دیگه هست که اونجا به سوالهای شما خیلی بهتر جواب میدن.» یه خانوم حدودا سی و چند ساله پشت سر من منتظر بود که صحبتم تموم شه. وقتی رفتم برای بازرسی و داشتم کفشمو در میاوردم دوباره اون خانومو دیدم. بهم سلام کرد:

«اگر اینجا رو بلد نیستین می تونم یه خرده راهنماییتون کنم. کجا دارین میرین؟»

«می رم استرالیا. ملبورن»

«جدی؟ چقدر خوب. منم مقصدم ملبورنه. بار اولتونه میاین استرالیا؟»

«چقدر فوق العاده که همسفر هستیم. بله، اولین باره. خیلی حس خوبی دارم!»

«عالیه! حتما از استرالیا خوشتون میاد. خیلی کشور خوبیه. من و همسرم چند سال پیش اومدیم اینجا و خیلی راضی هستیم. من ملبورن زندگی می کنم ولی محل کارم در واقع ایرانه. زیاد رفت و آمد دارم. بگین که راهنماییتون کنم.»

توی چند دقیقه تقریبا همه چیزو برام توضیح داد و گفت:

«اینجا فری وای-فای داره. سرعتش خوب نیست ولی به هر حال همین که هست خوبه.»

تشکر کردم. خیلی حس خوبی بهم داد که یه نفر خودش اومد و گفت بیا راهنماییت کنم. :) خداحافظی کردیم و رفتم که یه چرخی بزنم.

گفتم الان که وای فای هست به مامان و کامی یه مسج بدم توی تلگرام. لپ تاپ زیاد شارژ نداشت و ممکن بود خیلی زود خاموش شه. کنار تقریبا همه ی صندلیا دو تا پریز بود اما شاید 15-20تاشو امتحان کردم تا بالاخره یکی که کار میکرد پیدا شد. شروع کردم مسج بازی و حدود نیم ساعتی باهم چت کردیم. مثل اینکه همه چی اوکی و روبراه بود. خلاصه که تعریف کردم از این که پروازم خوب بود و این حرفا...

دنبال اسموکینگ روم گشتم که یه سیگار بکشم. یه فضای شاید 30-40 متری که یه در شیشه ای داشت. می تونم بگم یکی از بدترین جاهایی بود که توی عمرم رفته بودم. 20-30 نفر توی یه ذره جا وایساده بودن و سیگار می کشیدن. سیستم تهویه ش واقعا له بود. من فکر کنم اصلا هوا رو میداد تو به جای اینکه بکشه بیرون. طراح سیستم تهویه ش احتمالا یه جورایی سادیسم داشته. واقعا فضای غیر قابل تحملی بود. سیگارمو زود کشیدم و اومدم بیرون. توی همون چند دقیقه لباسم خیلی بود گندی گرفته بود که خودمم داشت اذیت می کرد. یه بافت گذاشته بودم توی کیف کولیم که اگر توی هواپیما سردم شد بپوشم. مستقیم از اسموکینگ روم رفتم دستشویی و پیراهنمو در آوردم و بافتو پوشیدم.

رفتم تو یکی از مغازه هاش که همه چی می فروخت. چند تا اسنیکرز و یه آبمیوه خریدم و دوباره شروع کردم به چرخیدن اجباری دور و بر مغازه هاش. یه ساعت فروشی و یه مغازه ی کارای تزئینی بیشتر برام جالب بودن و با اینکه زیاد بزرگ نبودن وقت زیادی رو توشون گذروندم. مرتب تابلوی پروازو چک می کردم ولی شماره ی پروازم اصلا روی تابلو نمی اومد. دیگه واقعا حوصله م سر رفته بود. نه کسی بود باهاش حرف بزنم، نه جذابیت خاصی تو فرودگاه پیدا کرده بودم که وقتمو راحت تر بگذرونم.

بالاخره این شماره پرواز ما اومد روی تابلو... خدایا! دارم خلاص می شم از اینجا. رفتم گیتو پیدا کردم و همون دور و بر نشستم تا گیتو باز کنن. یهو دیدم همون خانوم از کنار من رد شد، منو که دید سلام کرد:

«سلام، خوش گذشت؟»

«سلام! خوبین؟ خوش؟ ... خوب بود. آره.»

«ناهار چی خوردین؟»

«همون ناهار تو هواپیما اوکی بود. رفتم چند تا شکلات و هله هوله خریدم.» یکی از اسنیکرزا رو تعارف کردم:

«اگه دوست دارین بردارین. زیاده.»

«نه. متشکر. همین الان ساندویچ خوردم. بیاین یه ساندویچ خونگی بدم بهتون... خوشمزه س.»

از توی کیفش یه ساندویچ شامی در آورد و بهم تعارف کرد. منم بعد یه تعارف ایرونی کوچیک، گرفتم و حالشو بردم. نشستیم صحبت کردیم از اینکه چی شد رفتن استرالیا و زندگی اونجا چه حس و حالی داره. همسر این خانوم یکی از پیمانکارای خوب تهران بود که پروژه های خوبی توی سابقه ش داشت. اومدن استرالیا رو تجربه کنن. خوششون اومد و موندن. اولین نکته های واقعی و ملموس که در مورد استرالیا فهمیدم از صحبتام با این خانوم بود:

1) سابقه! فقط سابقه کار استرالیایی!

2) همیشه یه جایی هست که یه چیزی آف خورده. می تونی هزینه هاتو اینجوری خیلی خوب مدیریت کنی. (Aldi و Big W و Reject Shop همیشه قیمتای مناسبتری دارن.)

3) قیمت پایینِ یه چیز تو استرالیا معنیش اصلا این نیست که کیفیتش بده.

4) اینجا زندگی کنی دیگه نمیخوای برگردی ایران.

... داشتیم صحبت می کردیم که دیدیم گیتو باز کردن و مسافرا رفتن توی صف. اون خانوم گفت من می رم زودتر کارامو انجام بدم و رد شم. من دیدم زوده و حوصله ندارم برم بایستم گفتم من بعدا میام:

«خیلی ممنون واسه راهنماییای کاملی که دادین. واقعا فوق العاده بود.»

«خواهش می کنم. امیدوارم موفق باشین.»

«می تونم شماره شما رو داشته باشم؟»

«بله، حتما. هر وقت کاری داشتین تماس بگیرین اگر کاری از دستم بر بیاد خوشحال میشم بتونم انجام بدم.»

شماره شو گرفتم و خداحافظی کردیم. اون خانوم خیلی حس خوبی بهم داد. احساس کردم یه خرده آرامش بیشتری دارم چون حداقل یه نفر دیگه رو هم اونجا میشناسم. قرار نیست از کسایی که میشناسی انتظار خاصی داشته باشی، اما همینکه می دونی یه نفر هست، می تونه بهت آرامش فکری بیشتری بده.

حدود بیست دقیقه نشستم پای لپ تاپ و بعدش رفتم سمت گیت. بازرسی انجام شد، رفتم و جامو پیدا کردم و منتظر خروج از خاورمیانه شدم...


============================================

3) ویکیپدیای انگلیسی

4) یادم نیست چقدر طول کشید دقیقا. این زمانو از این وبسایت گرفتم.

5) توضیح مهماندار

6) قهرمان رمان و فیلم The Hunger Games. رمانشو شروع کردم. خیلی وقت نمی کنم بخونم ولی 30 صفحه اولش که خیلی جالب بوده.

برچسب: نویسنده: آیلین حکیمی تاريخ: سه شنبه 11 آبان 1395 ساعت: 14:02

صفحه بندی