ساعت 12:25 شبه. فردا صبح ساعت 5.5 باید بیدار شم که لباس بپوشم، صبحانه و ناهاری که نیم ساعت 1 آماده کردمو بذارم توی کیفم، یه نسکافه بزنم و برم که به اتوبوس ساعت 6:05 برسم. تفاوتای مهمی بین سیستم حمل و نقل شهری ما با سیستم اینجا هست که بعدا مفصل در موردش مینویسم و تقریبا از همه ی جزئیات مربوط به حمل و نقل شهری توی سیدنی حرف می زنم. اما الان دوست دارم از روزای قبل 1م که نقطه ی پایان ایران و تجربه ی پروازم که نقطه آغاز این تغییر بزرگ بود صحبت کنم.
بلیتمو از سایت ساحل آبی1 خریدم. با یک میلیون و سیصد برام رزرو شد و بقیه ش رو که سه و نیم میلیون بود یه هفته قبل از پرواز پرداخت کردم و بلیت دوطرفه تهران-ملبورن رو گرفتم. خیلی از کارشون راضی بودم.
من و داداشم کامی (کامیار) خیلی به هم نزدیکیم. بعد از یه مدت طولانی که من برای کارشناسی ارشد رفته بودم تهران، دوباره برگشته بودم ساری و حدود دو سال بود که باز هم مثل قبل کنار هم بودیم. اما این بار دیگه جدایی ما یه جور دیگه ای بود. دیگه تهران نبود که بشه مسیرو 4-5 ساعته اومد. مامانم که ... معلومه چه حالی داشت. اما احساس می کنم اوج ناراحتیش دو سه هفته قبل از اومدن من بود. بعدش دیگه شاید احساس کرد که من می تونم توی استرالیا خوشبخت تر و موفق تر باشم. برای همین خودشو زده بود به بی خیالی. شایدم فقط جلوی من نشون میداد که بیخیاله. هر دفعه که حالت بغضو توی صورتش میدیدم با یه حالت عصبانی بهش می پریدم که: « نکن مامان! این چه قیافه ایه آخه؟ مگه دارم می رم بمیرم؟ دارم می رم حال کنم با زندگیم. می رم دنبال آینده م. موفقیتایی که آرزوشو داشتم. این چه جوّیه درست می کنی آخه؟!!!بیخیال واقعا! اه اه!!» خوب! فکر کنم این کارم جواب داد و حالت بیتابی مامانم به تدریج خیلی کمتر شد. اما من و کامیار دیگه این حرفا رو نداشتیم. آخر شبا که مثل همیشه می رفتیم قدم میزدیم یهو می زدیم زیر گریه. تو خونه که نشسته بودیم و حرف می زدیم یهو الکی می زدیم زیر گریه. مامان بزرگمم که با اون زندگی می کنیم همه ش منو لعنت می کرد که از تهران برگشتی اینجا چی کار؟ خوب از همون طرف می رفتی که دوباره من به بودنت عادت نکنم. راست میگه خوب. فکر کنم با تمام جر و بحثایی که به دلایل مختلف با مامان بزرگم داشتم، بازم یکی از عزیزترین نوه هاش بودم و هستم. به 1000 دلیل که جای گفتنش اینجا نیست. بقیه فامیل هم یه سریشون پر از انرژی مثبت بودن اگرچه یه ناراحتی کوچیکم ته چشماشون بود، یه سری هم پر از انرژی «به ما چه؟» بودن و یه عده هم خیلی طبیعی و خوب باهام خداحافظی کردن.
به هر حال... می خواستیم یه روز قبل بریم تهران ولی من پیشنهاد دادم که همون صبح روز پرواز راه بیوفتیم و مستقیم بریم فرودگاه. همین کارو کردیم. تهران دوست صمیمی مامانم اومد که همراهمون باشه. این کارش فوق العاده بود و می تونست خیلی به مامانم کمک کنه. اونم واقعا دوسم داره. سر آماده کردن پایان نامه م مدت زیادی رو توی خونه ش بودم. واقعا یه دوست فوق العاده ست. رسیدیم فرودگاه امام. دلم می خواست بشینم با خونواده م یه قهوه بزنم، یه گپی بزنیم و همه چی ریلکس باشه. اما نشد. یه خرده دیر رسیدیم واسه این کارا.
چمدونا رو که از صندوق برداشتم و رفتم توی سالن، به تابلوی پرواز نگاه کردم و دیدم که باید زودتر برم که به کارام برسم. مدارکمو سریع چک کردم و متوجه شدم که ویزامو نیاوردم. فایلشو توی هاردم کپی کرده بودم. رفتم انتهای سالن و دو تا پرینت ازش گرفتم2. برگشتم... خیلی داشت دیر می شد. با دوست مامان و همسرش خداحافظی کردم. مامانمو بغل کردم و بهش گفتم: « دارم میرم بترکونم!!!!!بووووووووس» انرژیِ خداحافظیمون بر خلاف همیشه مثبت بود و این عالی بود. کامی رو محکم بغلش کردم و هیچ چی نگفتم. نمی دونم. شایدم گفتم و یادم نیست.
رفتم تو صف گیت. داشتم از خونواده م که همه ی وجود منن دور می شدم. حدود 13000 کیلومتر فاصله!!! خیلی زیاده. من بیشتر مواقع احساسمو در مورد خونواده م نشون میدم. این بار جزو اون دفعه هایی بود که نباید احساس من نشون داده می شد. وقتی مامور گیت داشت منو بازرسی می کرد و من مطمئن بودم مامان و کامی منو نمی بینن دیگه نمی تونستم جلوی اشکمو بگیرم. ولی زیادم طول نکشید. چون باید عجله می کردم و چمدونا رو تحویل می دادم. خیلی خوبه که عجله داشته باشی. همه چیز خیلی راحت تر پیش میره. چمدونا رو تحویل دادم و رفتم برای نشون دادن پاسپورت و فیش عوارض خروج که یه مشکل کوچیک داشت و برطرف شد. گفتم برم اسموکینگ روم که یه سیگار بکشم و یه نسکافه بزنم که یه خرده از این حالت مزخرف «عجله» بیام بیرون.
قبلش دلارای مسافرتیمو از بانک سامان تحویل گرفتم3 و رفتم اسموکینگ روم، نسکافه رو خریدم و نشستم. همه چی آروم بود. همه م خوشحال بودن. بیشترشون عرب بودن. چند تا هم ایرانی و یه نفر که به نظر اروپایی می اومد. سیگارمو کشیدم و اومدم بیرون که چند تا تماس بگیرم. بعد تماسای آخر رفتم برای بازرسی و بعد نشون دادن کارت پرواز و پیدا کردن صندلیم...
هواپیمایی Qatar Airways پرواز QR 483 تاریخ 22 آگست 2016 ساعت 12:35 صندلی 25D
... قبل از اینکه بخوام گوشیمو روی حالت Aeroplane Mode بذارم، یه کار دیگه م بود که باید انجام می دادم. بعد از سال ها که از آخرین رابطه عاطفیم با یه نفر می گذشت این احساسو پیدا کرده بودم که می تونم یکیو دوست داشته باشم. بعد از سالها یکی بود که برام واقعا متفاوت بود. اما اون طوری که باید می شد نشد. پیش نیومد. شاید بعدا پیش بیاد. حتما وقتِ درستش نبود. بهش مسج دادم. دلم می خواست قبل رفتن ببینمش. پیش نیومد. همینو مسج دادم و گوشیمو گذاشتم روی ایروپلین مود... ذهنم پر از سکوت بود. چند لحظه گذشت...
صندلیم وسط بود. با کسایی که بغلم نشسته بودن یه سلام کوچیک کردم... و منتظر شدم.
============================================
1) من هر چیزی که مناسب ببینمو تبلیغ می کنم. این سایت خیلی قابل اطمینانه و خانمی که برای من بلیت رو صادر کرد در هر موردی که سوال داشتم بهم راهنمایی کاملی داد. در ضمن جاهای دیگه بخشی از پول رو قبول نمی کنن که شما بعدا تسویه حساب کنید. برای من این مساله مهم بود و این کارو کردن. آدرس وبسایت: http://sahelabi.com
2) ویزای من یه فایل pdf بود که برام ایمیل شده بود. یه خرده برام عجیب بود که چرا به صورت یه نامه رسمی نیست.
3) من بانک سامانو توی گرفتن ارز مسافرتی خیلی ترجیح می دم. هم توی بانک سریعتر نوبت به شما می رسه و هم موقع گرفتن ارز توی فرودگاه نباید توی یه صف 20 متری (مثل بانک ملت) بایستین تا نوبتتون بشه. خلوته و سریع کارتون انجام می شه.
برچسب:
نویسنده: آیلین حکیمی